اسكندر بيگ تركمان
216
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
كه از صوفيان و معتقدان اسمعيل ميرزا بود و مورد نوازش و تربيت او بود از كمال ارادتى كه داشت گفت حاشا كه اين صورت وقوع داشته باشد و اگر خواهيد كه خاطر شما اطمينان يابد جمعى غازيان و صوفيان امير خان كه از امراء بزرگ است پيش انداخته به نظر همايون آئيد من به آن حضرت حرف زده التماس حل مشكل شما كنم بعضى از مزاح گويان عزت طلب كه در آن مجمع بودند فى الفور خود را به خدمت اسمعيل ميرزا رسانيده در خلوت معروض داشتند كه جمعى از امراء تركمان و تكلو كه سركردهء ايشان امير خان و اردوغدى خليفهاند با هم اتفاق كرده ميگويند كه پادشاه ما ترك مذهب حق كرده با يكديگر اتفاق نمودهاند كه حضرت شاه را از ميان برداشته سلطان حسن ميرزاى ولد نواب سكندر شأنرا كه در طهران است آورده پادشاه نمايند و اردوغدى خليفه در ميان مجمع قزلباش گفت كه امير خان آمده حامى من باشد من پيش رفته با پادشاه حرف زنم جمعى گمان عرض اين حكايت را بخليفه انصار بردند كه بتدارك مافات با اسمعيل ميرزا اظهار يكجهتى كرد العلم عند اللّه . اسمعيل ميرزا از شنيدن اين حديث بيهوده پريشان خاطر گشته شعله غضبش دربارهء آن جماعت اشتعال يافت امير خانرا طلب نموده مخاطبات عنيف كرد و گفت شما مرا در ميان قزلباش بدنام كرده كه مذهب تسنن اختيار نمودهام و عقيده مردم را به من فاسد ميسازيد امير خان مردانه در مقام جواب درآمده گفت حاشا كه ما را اعتقاد اين باشد و به حضرت شاه گمان غلط برده باشيم ميگوئيم كه اگر گاهى از نواب اشرف مسامحهء در باب مذهب شده باشد به جهت امور ملك و تأليف قلوب مخالفان است اما ميرزاى مخدوم شريفى پرده از روى كار برداشته نواب اشرف را بدنام كرده صريحا بمردم ميگويد كه حضرت شاه ميل بمذهب تسنن دارند و با علماى شيعه در باب حقيقت آن مذهب مناقشه مينمايد هر گاه حضرت شاه از اين حكايات تحاشى مينمايد او را متنبه سازد ما را چه گناه است اسمعيل ميرزا اردوغدى خليفه را مخاطب ساخته گفت اينك امير خان در پس سر تو ايستاده حامى تست چه حكايت دارى بگوى او انكار نمود امير خان عرض كرد كه حضرت شاه چرا سخن ارباب غرض را دربارهء ما دولتخواهان مسموع ميدارند بحقيقت صدق و كذب آن نرسيده مخلصان فدوى را از اهل نفاق ميشمارند اسمعيل ميرزا گفت اگر مرا لياقت پادشاهى قزلباش نيست همچنانچه با يكديگر مواضعه نموده مخمر ساختهايد سلطان حسن را از طهران آورده پادشاه كنيد امير خان بىدهشت و محابا عرض كرد كه بيست سال كوس هواخواهى و دوستدارى نواب اشرف را زده حالا كه بمطلب رسيدهايم در برابر آن چه تمتع يافته و مييابيم كه از سلطان حسن كه پادشاهى او در مخيلهء هيچكس نگذشته چه تمتع توقع داشته باشيم مجملا گفتگو به طول انجاميد اردوغدى خليفه را گرفته در صندوق كردند عليخان بيك داروغه دفترخانه را باغوا و تحريك بابربيك برادرش كه با او عداوت تمام داشت بموافقت و مرافقت اردوغدى خليفه متهم ساخته محبوس گشت و بامير خان و مسيب خان تكلو كه تربيت كرده او بودند گفت اگر راست ميگوئيد خاطر مرا از جانب سلطان حسن جمع كنيد ايشان طوعا او كرها سر رضا جنبانيده كوسه - عليقلى تركمان كه از جملهء امرا بود با چهل و چهار نفر قورچى بدين امر شنيع نامزد گشتند چنانچه قبل ازين در فوق اشاره به آن شد بطهران رفته نهال خجسته آن چمن آراى دولت را كه در جويبار عزت بالا كشيده بود از پاى درآوردند بعد از اين قضايا نسبت بامراء تركمان و تكلو اندكى بىاعتماد شده طايفهء استاجلو را نوازشات نمود و پسران يكان شاهقلى را تربيت كرده چنانچه اشاره بدان شد مرشد قلى سلطانرا حاكم سيستان كرد و ابراهيم سلطان برادرش با بنى اعمام معزز و محترم بودند و محمدى خان تخماق بدستور ايالت چخور سعد داده ابو تراب سلطان را كه ميخواست بجاى محمد خان